غزلي از: استاد حسن روشان
به: محمود دولتآبادي و گلمحمد كلميشي
دردهاي نگفتة خود را، در گلوي دوتار، ميريزد
زير يك طيف سرد كافوري، ميزند، زارزار ميريزد
مرد نقال، رو به سمتي تلخ، پردههاي دوتار را، هي كرد
نبضِ سيالِ هقهق تلخي، روي رگهاي تار، ميريزد
درد بلقيس ... درد كلميشي ... درد گل زخمهاي گل ممد ...
مثل يك بغض رو به ويراني، باز بياختيار، ميريزد
باد در درههاي پاييزي، گلههاي كلاغ را پاشيد
روي آرامش كبود غروب، طرحي از قارقار ميريزد
حسرت يك تنفس سربي در گلوي تفنگ، جاري شد
يحتمل روي شانههاي زمين، لحظهاي ناگوار، ميريزد
قليانهاي نقرهاي ديگر، همگي هاج و واج ميمانند
آخر شاهنامه شد؛ از اسب ساية يك سوار ميريزد
آخرين جرعههاي تنباكو، مرد نقال، قهوهخانة سوت
روي تصويرهاي آويزان، لايهاي از غبار ميريزد